بای بای حکایت زیبا

 وقتی نرگس مرد، پریان جنگل به سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب شیرین و گوارای آن  از اشک شور شده و پریان از آبگیر پرسیدند:چراگریه می کنی؟

 پاسخ داد:برای نرگس

 گفتند: آه،هیچ جای شگفتی نیست که تودرعزای نرگس گریه می کنی،زیرا  هرچند ما در جنگل همیشه سایه به سایه اش راه می رفتیم،و تنها تو بودی که   می توانستی از نزدیک به او چشم بدوزی.

 آبگیر پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟

 پریان با تعجب پرسید ند:چه کسی بهتر از تو این را می داند؟وانگهی ،نرگس هر روززیبایی  خود را در آب های تو تما شا می کرد.

 آبگیرلحظه ای غرق در سکوت شد و عاقبت گفت:

 هرگزبه زیبایی نرگس پی نبرده بودم،به این خاطربرای نرگس گریه می کنم که هرگاه اوبر  روی من خم می شد، من زیبایی خود را در اعماق چشمانش تما شا می کردم.

  کیمیاگر اندیشید:چه حکایت زیبایی                                                      کتاب  کیمیاگر:پائلوکوئیلو  .