از آن سال ها

سراب آرزو

                                                         

این  روز ها  متو لیان نظام اداری کشور سرگرم اجرای قانون مدیریت خدمات کشوری یا به قول برخی کار مندان  اجرای نظام پرداخت هما هنگ هستند.چند سالی است که کار مندان دو، سه  وزارتخانه از جمله  معلمان در آموزش پرورش بی صبرانه منتظر اجرای احکام جدید هستند تا شاید  با اجرای آن فاصله آن ها از لحاظ در یافتی  با کار مندان سایر وزارتخانه و نهاد ها بسیار کمتر شود ،واز طرف دیگر تا اندازه ای  بتوانند با رشد بی رویه تورم و گرانی مقابله کنند. هر چه باشد طراحان اصلی این لا یحه با این نیت طرح مزبور را به مجلس بردند که عدالت نسبی در پر داخت ها به کارمندان مظلوم واقع شده رعایت شود .راستی آیا فکر می کنید با اجرای این قانون آرزوی چندین ساله معلمان و یا پرستاران بر آورده می شود؟ به عبارتی آیا حقوق ما هانه آنان  تقریبا همتراز با سایر وزارتخانه ها می شود؟ این موضوع ،محور گفتگویی بین من و دوست گرامی ام آقای  سید امین شجاعی  بود.شاید آرزوی ما کارمندان آموزش و پرورش و یا پرستاران عزیزمانند آرزوی کودکانه دانش آموز سال های دور شهر مشهد باشد که خاطره آن را آقای شجاعی باز گو کردند ،ایشان نقل می کنند:

  سال1340  من دانشجوی تر بیت معلم مشهد بودم ، بهمن ماه بود،مد یر کل فرهنگ مشهد (مرحوم حبیبی) به رئیس تربیت معلم (آقای تقی شیخ ا لاسلامی)تلفن زده بود که آقای سلماسی معلم کلاس پنجم دبستان خیام،زمین گیر شده و از قرار معلوم پایش شکسته و گچ گرفته و حد اقل سه ماه نمی تواند سر کلاس درس برود.رئیس تربیت معلم مرا انتخاب کرد که به جای ایشان به دبستان مورد نظر بروم و درس بدهم.

راستش را بخواهید بسیار خوشحال شد م،از طرف دیگر نگران هم بودم.مگر می شود یک دانشجوکه هنوز مراحل تدریس عملی را طی نکرده ،فصول روان شناسی را نیاموخته و نیم بند است جای آن معلم با تجربه و مسلط را بگیرد؟

اما من باید به دستور رئیس تربیت معلم به کلاس درس می رفتم.د مد مه های صبح روزی که خواستم به کلاس بروم جزوه ها ،طرح درس ها و هم چنین کتاب ها را ورقی زدم. از آن چه که ازاساتید یاد گرفته بودم در ذهنم مرور کردم.نیم ساعت به زنگ مانده دردبستان خیام بودم،جز مدیرو ناظم وچند معلم سپید موی کارکشته بقیه معلمان نیامده بودند و من اول کسی بودم که مدیر با من دست داد و خوش آمد گفت و احوال پرسید و ازاین که می دید کلاس پنجم او بی معلم نشده است خوشحال شد. وقتی زنگ اول خورد من و مد یر وارد کلاس پنجم شدیم،از این که مد یر با من بود خوشحال بودم و با خود گفتم ای کاش تا آخر زنگ در کلاس همراه من باشند حد ود پنج دقیقه بعد، رمن بودم ، سی و یک دانش آموز،کلاس، گچ و تخته و .....

یک باره خودم راباختم و مثل این که زبانم بند آمده بود.انگار تمام آمو خته ها و دانشی که فرا گرفته بودم رنگ باختند، به من نگفته بودند که برای تسلط بر خود و مدیریت کلاس درس ، وقتی که برای اولین بار وارد آن می شوی چگونه رفتار کنم؟

ناگهان فکری به خا طرم رسید، با خود گفتم :اول هرکسی خود را معرفی کند،مگر می شد؟دفتر حضور و غیاب را بر داشتم و با اولین اسم شروع کردم هر کس بلند می شد و می نشست اما حرفی نمی زد.

در طول حضور و غیاب بود که اندک اندک ترسم فرو ریخت و بر خود مسلط شدم.نگاهی به دور و برم کردم تا از یک جایی شروع کنم ، یک چیز توجه مرا جلب کرد و آن طا قچه بزرگی بود که در دیوار کلاس قرار داشت ، برای ارتباط بر قرار کردن با دانش آموزان گفتم:این طاقچه بزرگ را می بینید ، یک محل با ارزش،این طور بدون استفاده مانده است ، حال هر کدام از شما می تواند بگوید از این فضا چه استفاده هایی می توانیم بکنیم ؟

سر ها چرخید،هریک به آن در گاهی خیره شد ند، مثل این که مساله ای را می خواهند حل کنند.یکی می گفت آقا تخته بندی کنیم و غذا ها مان را روی تخته بچینیم(در آن موقع کلاس ها به صورت یک سره و در دو وقت صبح و بعد از ظهر تشکیل می شد و غالب بچه ها به ویژه در زمستان برای نا هار خود، غذا می آوردند.) یکی گفت آقا پدر من نجار است ، بیاید اندازه بگیرد و جا کتابی بسازد، دیگری گفت بهترین کار این است که یک جا لباسی بکوبیم و لباس ها یمان را به آن آویزان کنیم،اما در این بین جواب یکی از دانش آمو زان که لکنت زبان و کله تاسی داشت ، بسیار جالب و شنید نی بودایشان گفتند:

آآقا،ی ی ک یک، چا ،چار پایه، بذاریم...رو،روی آن شانه و...ی ی ک آ آ آی نه آ آویزان کنیم و مو مو ها مونو، شا شا نه کنیم.هنوز آخرین کلمه از دهان این دانش آموز معصوم خارج نشده بود که بچه ها زدند زیر خنده، با خود زیر لب گفتم: عزیزم ای کاش در فکر آرزوهای محال نباشی .این آرزو برای تو کوچو لوی بی گناه سرابی بیش نیست.

 به قول مولوی:

آرزوی می خواه ، لیک اندازه خواه                               بر نتابد کوه را یک برگ کاه