از آن سال ها*

 

زمستان سال1344 دریک روز برفی من خسته ازمدرسه به خانه رسیده بودم،بعد از ظهر بود وآن روزبچه های کلاس اول با دستکش های رنگارنگ وکفش و جوراب های نم کشیده در حیاط مدرسه تا دلتان بخواهد بازی کرده بودند و گلوله برفی بود که به هم پرتاب می کردند. مگر زنگ ورزش در انبوهی از برف معنا داشت؟با ید بگویم آری معنا داشت اولا بچه ها گلخانه ای نبودند، ثانیا گونه های سرخ وبینی های اب چکان ان ها ونفس زدن هاشان هیچ مانعی برای شور و نشاط که حق ان ها بودایجاد نمی کرد. راستش را بخواهید من که معلم انها بودم از پشت پنجره چوبی رنگ باخته دفتر،نشسته  بر صندلی آن ها را تماشا می کردم احساس خاصی داشتم از یک طرف بازی گوشی پر هیاهوی بچه ها در آزاد ی و رهایی ، واز طرفی غم ناشناخته وخستگی از کار نوعی ترد ید یا شکایت در دل من به وجود آورده بودومن با همین خستگی از مدرسه به خانه رسیده بودم.اگر چه یک ا ستکان چای داغ دم کشیده و خزیدن به زیر کرسی ذغالی با گرمای ملایم جاافتاده چاره ساز بود،اما هنوز چشمم گرم نشده بود که تیک تاک ساعت روی طاقچه به یادم آورد که ساعت  شش بعد از ظهر باید به مدرسه بروم چون کلاس اکابر رانمی شد معطل گذاشت.یک مدیر، یک مدرسه بود ویک کلاس ویک فراش وشاید بیست شاگرداز هر دست که البته انصا فا آقا معلم خود را دوست داشته وبه او احترام می گذاشتند.

یادم می آید یک روز که می خواستم از پله های آجری، به پشت بام مدرسه بروم نا گهان یکی از همین شاگردان با آن بازوان توانا  مرابغل کرد و دریک چشم به هم زدن پله هارا پشت سر گذاشت و در اندک زمانی خودرادر فضای آزاد پشت بام یافتم.آن مرد( که در چوب بری کار می کرد وخوب اره می کشید) بلند بلند خندیدو باکلماتی از سر ذوق اگر چه عذر خواهی کردوکار خود را جسو رانه ونوعی بی احترامی به من تلقی می کرد اما  توقع ابراز تشکر ورضایت راهم ازمن داشت. تعجب کردم این شاگرد که کلاس رانوعی پاتوق تصور می کرد و  مرا تااین حد دوست می  داشت  چگونه مثل یک گنجشک مرا(که معدن علم بودم)  به هوابرد.

 ساعت شش بعد ازظهراز  همین راه که آمده بودم می بایستی برمی گشتم وبا انبوه برف ویخ که کم کم یک پارچه می شد دست وپنجه نرم می کردم اما یک چیز، باور کردنی نبود مگراین آ قایان اکابری که از صبح تا شب در نجاری، مکانیکی،مسگری ،ذغال فروشی و..... کارمی کردند واقعا عقل از سرشان پریده بود  که کتاب ودفتر زیر بغل بگیرند وبه( پا توق) بیایند وباز چهره خسته معلمشان را تماشا کنند؟ اما تکلیف مدیر اکابر چه می شود ؟

من که مدیر نبودم من معلم دو،سه ساله ای بودم که هنوز کرسی رابرایم گرم نموده ، چای به دستم می داد ندو ناز مرا می کشیدند اما یک جوهره ای داشتم که صبح دانشکده ،بعد ازظهرسر کلاس اولی ها ی  مدرسه وشب کلاس اکابر، وسهم خودم ،زندگی ، همسر وخانه و کاشانه ام بعد از همه این هابود، چه باید کرد؟اگر مدیر راه بیفتد ومثل هرروز پنج دقیقه به شش مانده پشت میز قرار بگیرد وزنگ مدرسه را بزند حتی اگرآقایان اکابر نیامده باشند چه کاری می توانستم بکنم؟ واین موضوع ذهنم رامشغول کرده بود و اما اگر من   زوتر از او خود را به مدرسه برسانم، چراغ راخودم روشن کنم وبا فراش صبر کنیم تا مدیر بیاید وزنگ بزند(حتی اگر پرنده ای در مدرسه پر نزند ) چه می شود؟

چشمانم را مالیدم کرسی را رها کردم چکمه های لاستیکی ساق بلندرا پوشیدم والبته کلاه وپالتو ودستکش وعینکی که بخارش را گرفته بودم...

.اول ازکنار د یوار قدیمی انبار ذغال سنگ باید خود رابه خیابان می رساندم وبعد راسته ی پیاده رو راادامه می دادم دیگر کار آسان بود با  آن همه تجهیزات مثل سربازی که قرار بود خود را به سنگر برساند محکم بر یخاب های تازه جان گرفته پای می کوفتم وبه راه خود ادامه می داد م، در حالی   که یک  سیاهی پیشاپیش من حرکت می کرد . نزد یک تر شد م با کلاه پوستی، پالتو ارتشی وچکمه های ساق بلند وشانه های پهن که  به پشت سرش هیچ نگاه نمی کرد...عجب این اقای مدیر است! همین اقای" صلاحی" را می گویم که با گامهای استوار ، بی تردید به مدرسه ی(عنصری) نزدیک می شد .خواستم از او جلو بزنم باخود گفتم یعنی چه ؟این کار علاوه بر اینکه بی احترامی است نوعی خود نمایی وکم ظرفیتی است آن  پیرمرد بی هیچ تظاهر،چشم داشت و نق زدنی سی سال بود که کار خودش رابا دقت و وسواس فراوان انجا م می داد ،ومن جوان تازه از راه رسیده وصاحب عیال که چه فکرها نکردم.

یک لنگه درمدرسه باز بود او وارد شد ومن پشت سرش،پشت میز نشست وبا حرکت سر به علامت رضایت  تشویقم کرد، زنگ مدرسه رازد اما کسی نیامده بود جز همان مرد نجار که  وقتی می خندید دندانهای سفید ش از پشت سبیل های سیاه وپرپشتش می درخشید .زنگ اول من  و تنها شاگردم در کلاس بودیم من درس دادم واوگوش می داد و با لذت مشق می نوشت. زنگ تفریح، اوهم در دفتر مدرسه در کنار من ومدیر بود او اول نمی نشست اما با اصرارآقای صلاحی  نشست حتی خود صلاحی با دست خود برای او چای ریخت وساعت بعد یعنی زنگ دوم باز هم فقط من بودم واین شاگرد دقیق و مودب که یک بار هم گفت :"آقا اد ب" گفتم برو، وقتی برگشت دید روی تخته نوشته ام " ادب مرد،به ز دولت اوست." کمی بیشتر که دقت کرد برایش خواندم و معنی کردم.دیری نپایید که زنگ پایان زده شد و من و آقای صلاحی و همان شاگرد نجار هر سه روی یخ های لغزنده به سمت خانه مان حرکت کردیم.آقای صلاحی جلو بود و من کمی عقب ترو شاگردم پشت سر من..... راه باریک بود و شب تاریک واین چراغ ها بودند که سو سو می زدند ...

 

 

 

* این روز ها هفته پا سداشت مقام  معلم است. دوست عزیز و بسیار با تجربه ام جناب آقای سید امین شجاعی دست نوشته ای به من داده است که در آن یکی از خاطرات خودش  از زمانی که معلم اول ابتدایی بوده نقل کرده است .ازایشان اجازه گرفتم که آن مطالب را  عینا در سایت بیاورم.از ایشان بابت این هدیه متشکرم.باشد که دیگران را به کار آید.

 

این قافله عمر عجب می گذرد